jump to navigation

عادیــ نوشته ! (11) 2011/07/03

Posted by ParastoO in تخلیه گاه !.
Tags: ,
comments closed

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390 ساعت 15:50 شماره پست: 330

+ خب ، طی ِ این دو روزی که نبودم ، یه سفر ِ کوتاهی داشتیم به همدان ُ یکی اَ روستاهاش .

در واقع ما اَ طرف ِ یکی اَ فامیلای ِ خیلی خیلی خیلی دور ، عروسی دعوت شده بودیم ! :دی

بعد دیگه گفتیم برا تنوع هم که شده ، بریم ببینیم چه جوریه ُ اینا .

اول رفتیم خود ِ همدان ُ گنجنامه ُ ابوعلی سینا رو ملاقات کردیم ُ بعد رفتیم به همون جایی که عروسی دعوت بودیم .

دیگه خودم ُ توصیف نمیکنم که داشتم شاخ در می اُوردم اَ کاراشون .

ساعت ِ 1 ُ 2 اینا بود که عازم ِ خونه ی ِ یکی اَ همون فامیلای ِ خیلی خیلی خیلی دور شدیم که بخوابیم .

خب راستش من همیشه روستاها ُ اینا رو اَ دور میدیدم ؛ ولی این دفه حتی یه شب هم توی ِ یکی اَ خونه هاشون خوابیدم ! :دی

اَ اونجایی که حال ندارم سفرنامه (!) بنویسم ، دیگه وارد ِ جزئیات نمیشم . :-»

+ من یه خاصیتی دارم که دیروز واقعاً داشت خودش ُ نشون میداد .

» خاصیت ِ جذب ِ بچه های ِ کوچیک » !

ینی ما یه جایی نشسه بودیم که چن تا خانوم هم جلومون بودن ُ دو – سه تا بچه هم بغل ِ چن تاشون بودن ؛ به طوری که کله هاشون رو به من بود .

بعد نمیدونین این بچه ها داشتن چیکار میکردن ! :) )

مادرای ِ بدبختشون کلافه شدن انقد که بچه ها تکون تکون میخوردن ُ خودشون ُ میکشیدن سمت ِ من . :) )

یه پسره بود که شاید یه سالش هم نبود ؛ بعد وختی به مامانم نگا میکرد ، حالت ِ تعجب توی ِ صورتش بود ؛ به من که نگا میکرد ، فقط میخندید ! :اُ :) )

بعد من کلی باهاش بازی کردم ؛ براش شکلک دراُوردم ُ خلاصه با هم دوس شدیم ! :دی :ایکسـ

یکی دیگه‌م بود که که شاید دو سالش اینا بود ُ هِی دستش ُ میذاش روی ِ سر ِ مامانش ُ اَ اون طریق خودش ُ هُل میداد سمت ِ من ُ میخندید ! :) ) ( اونم پسر بود . :-» )

خلاصه یه وضعیتی داشتم من اونجا … :-» :دی

+ کل ِ آهنگایی که توی ِ راه گوش میدادم ، این ُ این بودن .

در واقع شما میتونین طیف وسیع ِ آهنگایی که گوش میکنم ُ تشخیص بدین ! :-» :دی

یه چیزی هم در مورد ِ آهنگ هست ُ اونم اینه که بعضی موقه ها فقط با چن تا آهنگ حال میکنم ُ این دفه هم فقط با اینا حال میکردم .

+ دیشب هر چند که فقط یه رُب فرصت داشتم ، ولی اَ روش ِ استارگرل براش پیام فرستادم .

میدونم شعور ِ دریافت ِ اون مدل پیام ُ نداره ؛ ولی خب دلم نمیومد که هیچ پیامی براش نفرسم .

پ.ن: یه متنی هم توی ِ جاده به ذهنم رسید که بعداً طی ِ یه پست ِ جداگونه مینویسمش . :)

در کل میتونم بگم خوش گذشت .

با من بخند . خب ؟ 2011/07/03

Posted by ParastoO in تخلیه گاه !.
Tags: ,
comments closed

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390 ساعت 10:51 شماره پست: 329

من می‌دانم که همه چیز بعد از گذر ِ این یک سال عوض می‌شود ؛

و هیچ چیز همین طور که الآن هست نمی‌ماند .

پس حالا که همه چیز همان طوری‌ست که باید باشد ،

و حالا که دوست داشتنی تر از هر زمانی هستی / هستم ،

با من بخند .

خب ؟ :)

بعداً نوشت : من تا شنبه نیستم . شاید شنبه هم نباشم .

هوای ِ » تخلیه گاه ! » را داشته باشید !

تُخس ! D: 2011/07/03

Posted by ParastoO in تخلیه گاه !.
Tags: ,
comments closed

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390 ساعت 16:12 شماره پست: 328

حوصله ی ِ خواندن ندارم .

خواندن ِ وبلاگ‌ها برایم یک عادت شده است ؛ از عادت‌ها – به طور ِ معمول – خوشم نمی‌آید .

وقتی » غوری » را خریدم ، دلم می‌خواست آب دادن به او همیشه برایم تازه باشد .

اما حالا می‌بینم که تبدیل به یک عادت ِ کسل کننده شده که گاهی حتی فراموشش می‌کنم و او هم با بی آبی می‌سازد .

ساختن که نه ؛ اعتراضش را با خشک کردن ِ یکی از غوره‌هایش به من اعلام می‌کند .

غوره ای که می‌خواهد خشک شود ، از نوکش شروع به مچاله شدن می‌کند و آن‌چنان نیرومند مچاله می‌شود که در عجب می‌مانم .

دیگر با او حرف نمی‌زنم .

فوبیایی دارم که یک روز این کاکتوس هم زبانش باز می‌شود و حرف‌هایم را ، یک به یک ، به دیگران می‌گوید .

اعتماد کردن کلاً برایم مشکل شده است . به راحتی نمی‌توانم اعتماد کنم .

قبلاً هم همین بودم ؛ ولی شدتش خیلی کمتر از الآن بود .

الآن دیگر جز به چند نفر ، نمی‌توانم حتی پیش ِ پا افتاده‌ترین حرف‌ها را بزنم .

دور ِ مذکرها را هم برای ِ اعتماد کردن به کلی خط کشیده‌اَم .

نمی‌خواهم به تریج ِ قبای ِ کسی بر بخورد ؛ اما خب ، چه می‌شود کرد ؟

در بیرون ِ خانه مدام احساس ِ نا امنی می‌کنم .

یک اخم ِ تلخ می‌اَندازم روی ِ ابروهایم تا کسی چپ نگاه نکند و به راهم ادامه می‌دهم .

ار راه‌هایی می‌روم که کسی نتواند حتی یک کلمه به من بگوید .

خلاصه اگر یک روز ، یک عن ِ اخمو دیدید که دارد راه می‌رود ، بدانید منم .

پ.ن: از پست‌های ِ مورد ِ علاقه‌اَم بود ! :)

می‌خواستم در حالت ِ ثبت ِ موقت نگه‌اَش دارم ؛ ولی اینطوری بهتر است .

پ.ن: الآن دوباره شروع نکنید که » تو کجات عنه ؟ ~ » و الخ ؛ خودم می‌دانم دیگر . :دی

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.